خاطرات سال چهارم
سلام به شيرين زبون ترين پسر دنيا
تولد سه سالگيت امسال خصوصي برگزار شد تو خونواده سه نفره خودمون بخاطر اتفاقي كه برات افتاد
يروز كه از مهد كودك مي رفتيم خونه(اواسط مهر) با دو تا از مامانا رفتيم پارك و شماها مشغول بازي شديد كه تو دويدي جلوي تاب و سرت شكست ..نميخوام زياد از اون روز بگم چون برام تداعي ميشه و حالم بد ميشه
توي سن جالبي هستي و شيرينتر از هميشه هستي
خيلي با نمك و بچگونه حرف مي زني و تقريبا همه كلمات رو بلدي
چند تا از حرفاي بامزه تو كه يادمه برات مي نويسم:
ميگي تو نميري سر كار ...بابام ميره سركار تو ميري دانشگاه
بزرگ شدم آقا شدم قدم رسيد به هوا برات انگشتر مي خرم
يروز كه من و بابا كار داشتيم و هر دو تو اينترنت بوديم گفتي پيشي بيا اينا رو بخور
از كلمات احساسي زياد استفاده مي كني...ميگي تو قلب مني تو عسل مني و وقتي كم مياري ميگي تو بادكنك مني ...بادكنك رو از همه چي بيشتر دوست داري.
هر روز ازت بپرسم ناهار تو مهد چي خوردي مي گي عدس پلو
خودتون واسه پدر بزرگات اسم گذاشتي ميگي اون باباجون كه سبيل داره ...اوني كه سيبيل نداره
خودت ميري دسشويي و از پوشك شب هم گرفتمت فقط واسه اون يكي كار پوشك ميخواي
بهم كمك مي كني مي گي مي خوام خسته نشي
موبايل منو ياد گرفتي و وواسه خودت بازي مياري
شعرهاي جالبي مي خوني گرگه مياد تو گله ....يك) يك ياري دارم ....بچه بچه كه انگليسي اش هم بلدي
كارتن بابا اسفنجي و تام و جري و پلنگ صورتي رو خيلي دوست داري
هر روزززززز مي پرسي داريم كجا ميريم ؟ مهد....بعضي روزا ميگي ميشه نريم ؟
از دوست هاي مهدت پارسا توفيقي و هيراد اميري رو خيلي دوست داري و باران و يكتا از دخترا
هنوزم عاشق حموم رفتني فقط سرتو خودت مي خواي بشوري


خاطرات سال چهارم 
